یا مرگ یا فریب تنهایی
1
"براي نوشتن تجربه ي انزوا گريز نا پذير است"
"ر. بارت"
دارم از تنهايي مي ميرم . اين را كسي مي گويد كه تنهايي را با مرگ يكي مي انگارد. وقتي متن يك صندلي خالي است كه بايد پر شود ، مولف چشم از ساعت بر نمي دارد – ( لابد ساعت قرار !) – اما وقتي صندلي خالي ِ كنار صندلي ات پر نمي شود چه ؟ اين بار يا بايد منتظر ساعت مرگ باشي و يا خلاء را در پر بودن فريب دهي ، اگر نشاندن ديگري در صندلي را اسكيزوفرني ذهن ات به عهده مي گيرد ، ساختن نيم كتي در ذهن كه وجود ندارد مازو خيستي است . بيماري لا علاج يا ناديده گرفته مي شود و يا اشباع مي گردد . اگر طبق گفته ي بودريار "انسان هاي چاق ديده نمي شوند" ، اشباع شدن مرض محكوم به مرگ است . طبق قرار دادي كه مرگ را يك قانون مي داند اپيدمي بيماري ، اشباع قانون است .
همه دم از تنهايي مي زنند . اپيدمي تنهايي در غالب موقعيت ناب ارتباط وهمانه ي فاعل با ديگري اشباع نمي شود . اين جمله تصديق قانون بالاست : ((مي خواهم تنها باشم )) . اشتياق به فرديت اينبار نه موجب اشباع قانون بل سبب اشباع اپيدمي مي شود . كسي كه تنهاست ميل دارد در ميان ميليونها نفر هم تنها باشد . او هميشه بدنبال ديگري است ولي در آينه فقط خود را مي تواند ببيند . نيم كتي كه وجود ندارد پر نمي شود .
2
انبوه شدن حجم هميشه در اشتياق حجمي تازه است . درست به همين دليل است كه اشباع يك قانون مستلزم قانوني جديد است . عشقي كه زاده ي فرار از تنهايي است – ( اگر مفهوم ديگري ازعشق سراغ داريد ، به من هم نشان اش بدهيد )- دردام كليشه مي افتد . در صورتيكه ميل به فرديت – مثلاً در عشق و تنهايي – شكستن كليشه هاي پيشين باشد تولد كليشه اي تازه نيز هست . راه فراري از كيچ شدن وجود ندارد مگر مرگ كه چيزي را به خاطر نمي آورد . در هر ترانه اي بدنبال عشق خود مي گردي و نمي داني كه شلوار عشق با هر ترانه بند تمباني شل مي شود . وقتي در هر صدايي پي فرياد خويش هستي سمفوني بتهوون هم كيچ مي شود . مي گويي درد ِ مرا فرياد مي زند . مي پرسم چه كسي ؟ مي گويي همين خواننده كه عكس اش روي تي شرتم حك شده . تامي خواهم چيزي بگويم كسي با لنگه ي همين تي شرت از كنارمان مي گذرد . وقتي اثر هنري در عصر باز توليد مكانيكي آن به سر مي برد . درد تنهايي نه تنها تكثير مي شود ، بلكه در غالب صنعت فرهنگ مبدل به كليشه مي شود ، طبق قرار داد پيشين اگر فرار از كيچ ممكن نيست آيا راهي براي فرار ازتنهايي وجود دارد؟ پس بيا فرياد بزنيم يا مرگ يا فريب تنهايي . همين جمله هم بلا فاصله كليشه مي شود.
3
چشم مولف هنوز بر عقربه هاست و اينبار ساعت مرگ را انتظار مي كشد . با كنار گذاشتن ذهنيت كلاسيك ازتأويل متن . تنها با خود اثر مواجه هستيم . در چنين شرايطي مرگ مؤلف نمادي از بي طرف بودن وي در تاويل متن و بوجود آمدن ديالكتيك سوژه / ابژه ميان مخاطب و اثر است . اگر جنازه يك فرد صرفاً يك شي( object) باشد ، مؤلف مرده نه ديگر فاعل شناسا ، بلكه ابژه اي سر گردان است در انتظار خاكسپاري . او در مقام سوژه ( قبل از نوشتن ) به دنبال دستاويزي است تا تنهايي را فريب داده و از دام مرگ نجات يابد . متن را ابژه اي مي داند تا تنهايي اش را پر كند . مثل يك صندلي خالي . مؤلف درمتن در جستجوي ديگري لاكان است . او كه از دام آينه ي لاكاني خلاصي يافته اينبار در متن گرفتار آمده است . و متن نه يك كهن الگو ، مثل آينه بلكه ابژه اي است در انتظار مرگ مؤلف تا از ابژه بودن خود رها شود. مؤلف فريب خورده مي گويد : مي نويسم پس تنها نيستم ، درست مثل دكارت كه مي گفت : مي انديشم پس هستم.اينجاست كه تنهايي فريب هستي در زمان را مي خورد و در لحظه ي نوشتن خود را فراموش مي كند . درست همين جاست كه آلزايمر ذهن را تسكين مي دهد و سكوت نوشدارويي است كه قبل از مرگ سهراب به داد مؤلف مي رسد .
" من با تو تنها نيستم ، هيچ كس با هيچ كس تنها نيست" . وقتي ديگري خود من هستم . فريب تنهايي نه تنها بدست آوردن ديگري نيست بلكه فريب خود من است . وقتي مرگ قبل از مرگ فرار رسيده باشد نبايد فريب نوشدارويي را خورد كه حتا قبل از مرگ مي رسد ! بارت مي گويد نشاندن قلم بر روي كاغذ يعني امضاي مرگ خويش . يعني كه درمان مترادف مرگ است و فريب تنهايي محكوم به فريبي ديگر . هميشه به دنبال ديگري مي گرديم و صندلي پر نمي شود . سرانجام اين جستجوي مازو خسيتي مرگ را جلوتر از مرگ مي دواند . سگي كه صاحب اش پارس مي كند سگ نيست و كليشه ي يا مرگ يا فريب تنهايي مترادف ِ يا مرگ يا آزادي است ، هر دو محكوم به مرگند . درست مثل پر كردن نيم كتي كه وجود ندارد.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:13  توسط محمد فهیمی
|
